X
تبلیغات
گل یخ

گل یخ

سعدی بهترین دوست من


دوست داشتم خاطرات بچه های قدیمی مثل سحر و ساناز و رویا و بقیه هم تو وبلاگ گل یخ نوشته شه. برای همین هم صبر کردم تا متن بعدی توسط خواهران افتخاری (سحر ) که حالا دیگه برای خودشون دکتری شدند رو بنویسم .

پس بخونید لطفا:( نقل قول از دکتر سحر افتخاری)

سعدی بهترین دوستی بود که من توی همه این سالها بین بچه ها ، بچه که نه ، آرم بزرگ هایی که توی بخش خون بیمارستان کودکان حضرت علی اصغر تحت شیمی درمانی قرار می گیرند داشتم ، اون روزها بیمارستان برامون مثل خونه دوم شده بود و هفت روز هفته رو اونجا بودیم .

سعدی پسر ۱۳ ساله ای بود با چشمان روشن و لهجه ای شیرین ، اهل روستای کهنوش همدان.

بار اولی که دیدمش پاییز ۷۸ بود . روی تخت خوابیده بود ، یه انگشتر عقیق سبز کوچولو تو دستش بود که دو تا از بچه های خوب جمعیت براش از مشهد هدیه آورده بودند .پدر بزرگ پیرش که گذشت هشتاد و اندی سال ، زندگی پر مشقت کمرش رو خمیده کرده بود ، از سعدی پرستاری می کرد.

از اونجایی که پدر سعدی بدلیی ابتلا به عقب افتادگی ذهنی قادر به اداره زندگی خانواده اش نبود ، این پیرمرد زحمتکش با کشاورزی خانواده خودش و پسرش رو تامین می کرد.از روزی که سعدی به سرطان خون مبتلا شده بود ، یک وظیفه دیگه هم به تمام مسئولیتهاش اضافه شده بود و اون آوردن سعدی بطور مرتب به بیمارستان جهت گذراندن دوره های فشرده شیمی درمانی بود و چه قهرمانانه این بار مسئولیت رو به دوش می کشید، وقتهایی که سعدی از شدت ضعف  و بیماری تاب راه رفتن رو هم نداشت ، با اون کمر خمیده از این همه رنج ، سعدی رو به دوش می کشید  و به بیمارستان می آورد.

پدر بزرگ سعدی ، که سعدی اونو " باباقلی " صدا می کرد بزرگترین معلم توی زندگیش بود . چرا که سعدی بزرگمردی شده بود که نسبت به اداره امور خانواده اش ، احساس مسئولیت می کرد. سعدی بیمار  ، علاوه بر اینکه شاگرد اول مدرسه شون بود ، پا به پای پدربزرگ پیرش توی مزرعه کار می کرد.

اما هنوز چند ماهی از آغاز درمان سعدی توی بیمارستان علی اصغر نگذشته بود که باباقلی در اثر عارضه قلبی از دنیا رفت و سعدی رو با تمام مسئولیتها تنها گذاشت ، سعدی که بزرگترین عشقش رو توی زندگی از دست داده بود این خبر رو با یک نامه به ما داد که توش تمام احساسشو به باباقلی با شعرهایی که خودش گفته بود ، بیان کرد.

بعد از اون ، سعدی همراه مادربزرگش با هزار بدبختی به تهران می اومد.

تا اینکه روز چهارشنبه نوزدهم دی ماه ۱۳۸۰ سعدی رو در حالیکه حتی قادر به راه رفتن نبود به بیمارستان آوردند. وقتی ساعت ۹ شب به ما خبر دادند و خودمون رو به بیمارستان رسوندیم ، اولین چیزی که دیدم جای خالی انگشتر تو دستش بود. دلم لرزید . سعدی چند روز قبل انگشتری رو که بچه ها براش از مشهد به نیت سلامتی اش خریده بودند گم کرده بود. سعدی روزهای آخر ، خیلی کم حرف می زد و تمام حرفهاش ، نگرانی هاش در مورد خانواده اش بود.

وقتی بهش گفتم : سعدی تو خوب میشی، ازمون پرسید : ممکنه یک روز پدر من خوب بشه ؟!

سعدی با تشخیص مننژیت مغری بستری شد ، اما روز به روز حالش بدتر شد. روز آخر قبل از اینکه به بخش مراقبتهای ویژه ( آی سی یو) منتقل بشه ، بالا سرش زیارت عاشورا خوندم ، سعدی چشمهاشو باز کرد و آخرین لبخند زیباشو به من هدیه کرد و بعد از اون به خواب عمیقی فرو رفت.  و رفت که رفت...( که در اصطلاح پزشکی به آن کما می گویند) .

روز سه شنبه بیست و پنجم دی ماه ۱۳۸۰ قلب بزرگ و پر مهرش از تپیدن ایستاد و بدن نازنینش بعد از انتقال به روستای محل سکونتشون در کنار قبر پدربزرگش به خاک سپرده شد.

این هم عکس و یاد و خاطره ای که از اون برام مونده با شعرهایی که هنوز نگهش  داشتم.

متن شعر:

" پدر بزرگ

ای پدربزرگ من                                 منو ول کردی و رفتی

دیگر امیدی ندارم                                هر روز می آمدم کنارت

میشنیدم و می خندیدم                      اما حالا غمگینم

من دیگه صورت تورا نمی بینم ، اما عکسی که تو بیمارستان با هم انداختیم را دارم و هر روز نگاه می کنم.

چهره زیبایت را می کشم                    چرا منو ول کردی و رفتی

ای سرپرست سه خانوار                    پدید آرنده باغ گذار

آرامشی نداشتی                              همه عمرت غصه خوردی

من رو خوب کردی                              من نمی دانم که قدر تو را چطور بدانم

تو الان سه روزه                                 که در زیر خاکی

من آرام و قرار ندارم                            چون تو را ندارم

الان کجا برم ، کجا بگردم و خنده کجا بزنم.

هیچ چیز را نمی خواهم . تا وقتی که بودی ، همه چیز اهمیت داشت برایم اما الان همیشه غصه تو را می خورم.

ای پدر بزرگ عزیزم                           تو می دانستی که می روی

تو می دانستی که می میری               ولی به من نگفتی

دیگه با کی برم بیمارستان ، دیگه کی می خواد منو ببره به بیمارستان.

                     با با قلی

با با قلی بلبلی .

ای جان جانانم             سقای طفلانم

لشکر رنگ چمن را شد شکست                     می رود تابوت به روی دست

جشن حسین و حسنم را                            شد به خون قیام عزا

ای گل گل گلشن من                                   ای بابا جان من

تو می دانستی که داری میری                       اما به من سخت گرفتی

تو زدی خنده و به من پول دادی                    اما ندانستم چگونه خرجش کنم

حال که می دانی شعر می گویم برایت                مرا حلال کن

ای امید نا امیدان                                      گلشن ز غمت بر باغ و بستان

ای گل جاری ساقی                                  ای گربه سیاه داغی مکن که من ناراحت شوم

از سودمندی تو زیاد می شوم

ای بلبل باغ  و بستان  تا کسی به من حرفی میزند به تو می گفتم.

تو مرا نصیحت کردی و گوش گرفتم             اما تو مرا ول کردی ، بال گرفتی

من جواب دوستانم را چی بدم

هر وقت با هم می رفتیم

           اما اکنون با کی بریم ؟                   تو رفتی و رفتی

گفتی سلامم را به سحر و ساناز برسان

بگو حلالمان کنند ، آنها برایمان خیلی زحمت کشیدند.

                       با با قلی این آخر گفت بگو به دوستانت حلالمان کنند.

                                                                                                  امضا سعدی کرمی

 

 

 

 


 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 10:47  توسط سحر  | 

گل یخ در روزگار دیوجور

هزاران بار شرمم باد ، شرمم باد ، شرمم باد...

من چگونه در این روزگار دیوجور به سر می برم ، شبها آسوده بر بستر خواب و روزها تکرار اندر تکرار.

من چگونه آسوده پشت سنگین ترافیک فولادین تله ای که خود بر خود گماشته ایم هر روز می ایستم و می ایستم و مورچه وار راه می روم تا اینکه کسی ، به ما راهی نشان دهد و من از آن گذر. دریغ از اینکه خود باید راه خود را پیدا کنم . من بی آنکه بوقی بزنم ، ساکت و خاموش می ایستم به انتظار تا راهی گشوده شود.

بوق را باید به که بزنم، که جملگی فریاد باید شویم. و من در همان حالت خاموش ، فریادی در دل دارم که می خواهم سر از شیشه آن فولادین بیرون آورم و داد بر آرم که " های ! های ! کجایید ای ماسیده مردان ، کجایید ای همسایگان ! کجایید ایها الناس    ؟ که اینجا کسی در آتشی بی دود ، در تبی جانسوز می سوزد و کسی فریادرسش نیست. چرا؟ "

تو را اندکی این دود بس که آتشی شوی و در اوج بسوزی،

در یکی شب این روزگار ، گوشی ات از این همه درد می نالد و صدایش به اوج می رسد. از خواب ناز بر میخیزی و با آن چشمان خواب آلود یک عمر در خواب ، می پرسی : "بلی؟!"

آنطرف بغض یک نسل ، نسلی سوخته می ترکد و پاسخت میدهد : " من ... من یک مددجو هستم "

من و این سؤال تهی که " چرا این وقت شب " و به ناگاه بخود لعن می فرستم که " ای دریغا ! این وقت شب و این شبهای بی سحر ، شبهای مظلومین این شهر و این مرز وبوم ، تنها خلوتگهشان تو و تنها همدم و یاری که توانسته در این دو دهه زبان گشاید و از درد بگوید "

آه !.... تو کیستی؟ .... تو کدامین له شده زیر چرخ دنده دیو صفتی که اینگونه آه شبانه ات ، شعله ای می گیرد و زبانه ای و هنوز زبان نگشوده ، جانم را می گیرد و می سوزاند و خاکسترش می کند...

" من همانم که آنروز که تو پشت آن غرفه دلت به آن اسباب بازیها خوش بود و جمعشان می کردی ، آمدم و گفتم همسایه ای دارم که چنان است و چنین است ، ولی هرگز زبانم برنیامد که بگویم آن همسایه خودم هستم."

می گفت : " چند شب است که در تبی شدید می سوزد"

این یکی هم داستان تکراری این روزها بود ، ولی نمی دانم چرا اینبار این همه نزدیک و این همه از خود می دیدم. بارها و بارها شاهد تلخی این روزگار بوده ام ولی اینبار...

شاید چون او هم یکی مثل من  و تو بود که حالا ،   شاید من  و تویی که حالا آنچنان آسوده و راحت سرگرم تحصیل و کار و شغل و زندگی و درآمدی هرچند ناچیز هستیم ، فردا که چه بگویم ، امروزی بدتر از او داشته باشیم . او هم روزگاری دانشگاهی بود و تحصیل و دیپلمهای کاری و ....

تا اینکه کسی آمد از این روزگار دیوجور و شاید هم زخم خورده این روزگار ، با اسب رؤیایی همچون تک تک شما.  آمد و او را برد که برد.

او که نه او ، که تویی ، که منم  که هزار هزار جوان و هزار هزار فردایی که هیچ از آن نمی دانی.

ازدواجی در بیست سالگی و با هزار آرزو و دلدادگی.

و در همان یکی دوسال اول ، کودکی نوزاد دختر ، ثمره این روزگار که پاره تنت است و تمام وجودت

امید به آینده ای نه چندان دور که از برق چشمان کودکت می فهمی و درکش می کنی.

ولی چرا همه چیز یکهو چون زلزله ای بر سرت خراب می شود و تو آواره ای می شوی بی هیچ تکیه گاهی.

و بازهم درد... درد این روزگار ملول و این نسل سوخته از آتش ، آتشی که چون خوره به جان زندگی ات می افتد و آرام آرام همه چیز را از تو می گیرد و  تو  دیگر تو نیستی و   او  دیگر  او  نیست .

آری، همسرش یکی سوخته از این آتش بود ، اعتیاد خانمان سوز. نه از آن دست که گوشه خیابان می بینی ، نه بلکه خانه ای داشت و دستکی و پشت این همه ظاهر او هم چهره ای سیاه از این افیون داشت.

و به یکباره می بینی که عمری گذشته و تو که حالا ۴۲ سالت هم نشده و همچون پیرزنهای شصت ساله به نظر می رسی و دختر بیست ساله ات که همه چیزت است و عمرت و وجودت و تو ، بیست سال به تنهایی با چنگ و دندان بزرگش کرده ای و او با تمام مسائل بلوغ و نا بسامانی خانواده اش و بی پدری اش درگیر که همان دوسالگی تنهایت گذاشت و رفت 

و دیگر دل و دماغی به کار نداری و همه پس اندازت را خرج کرده ای ،  ... پیر شده ای.... موهایت سفید شده ولی بازهم در تمام نداری ها  ، به فروش اسباب خانه رو می آوری و چرخ گوشتت را می فروشی ... چرخ گوشتی که دلت را چرخ می کردی و تمام وجودت را .تکه تکه اسبابی که برایش خون دل خوردی تا جمعشان کردی تا نانی شود و بخوری و دخترت ، پاره تنت تامین باشد . او هم دوستی دارد و بین دوستانش آبرویی.

یاد آن روزها می افتی که شوهرت از فرط اعتیاد ، خانه ای هم که داشتی فروخت و دودش کرد و به چشمان تو و دخترت فوت میکرد.

به او می گویم : " خدا را شکر کن که تنها ارث پدری ات ، سقفی شده که در آن سر می کنی و گرنه معلوم نبود که سر از کجا در می آوردی"

و او بی آنکه برخود چیزی بخواهد ، همه فکر و ذهنش ، دخترش است و در این اندیشه که خانه را بفروشد و خرج دخترش کند .  و شما می دانید که امروز ، دختری تنها و زنی بیوه چه افکاری در انتظارشان است.

می گفت همان نقطه ای که من پشت آن غرفه بودم ، سالها و سالها گل می فروخته تا زندگی اش بگذرد.

صدای بوق ماشین پشت سر ، مرا بخود می آورد که حالا پشت آن ترافیک ، اندکی جلوتر روم و من خیس از شب گریه و گیج و منگ ، بی اختیار راه می افتم.

نمی دانم چرا اینها را برایتان نوشتم ، شاید هیچ ارتباطی به گل یخ نداشت ، ولی باخود می گفتم که چه بسیار خانه هایی که پشت آن ظاهر ، دلسوختگانی هستند از این دست  و ما فقط به ظاهر می بینیم و به دنبال برهنگانیم .

آن کودکان کهنه پوش پا برهنه ، هنوز یادم هست که در خانه ای مفلوک بالای تپه ای دور دست در روستایی محروم زندگی می کردند و من با تحقیقی دریافتم که پدرش مال و منالی دارد و در هر شهری خانه ای و زمینی و مغازه ای ، ولی اینچنین زندگی ، فرهنگشان است و حال در بهترین منطقه شهر ، خانه ای می بینم که پشت ظاهرش اینچنین دردی و اینچنین آهی است.

چقدر سال بدی داریم و چه آینده وحشتناکی!!!!!!!!!!!!!!!! ،

اعتیاد مد روز شده و کوچک و بزرگ ، زن و مرد آلوده اش شده اند . طلاق ، بیکاری و این تحریم آخری که بیکاری را به همراه خواهد داشت  و این یعنی فحشا و بدبختی و بی برکتی ، یعنی دزدی و غارت و چپاول یعنی یکی برج نشین  و یکی حلبی آبادی ... نه ! دیگر به آن هم نمی توان اعتماد کرد.

گل یخی کو که شکوفه ای بزند؟

 کاسه ای کو که صبرم را پیمانه کنم؟

  خوب گوش کنید ،

        صدایی می آید  ،

 ......................... گوشی ام !!! 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 11:36  توسط رضا عباسی   | 

مثل هیچکس

حالا دیگر عمری گذشته است ... سالهاست که بر آن پلکان گرد آهنین قدم گذاشته ام و از آن پل فولادین که در میانه راهش ، صلابت کوه دماوند پیداست گذر کرده ام و پس از آن بزرگراه ، به آن خیابان رسیده ام . سالهاست که در گوشه آن خیابان که نشانی اش را آشنایی غریب به من داده ، به سرزمین فرشتگان سفر کرده ام . حالا دیگر آنجا رنگ جماعتی گرفته که شبهای دوشنبه می آیند و می روند.

ولی آنروزها ، مانع عبورت می شدند و هر بار باید اسمی را می گفتی ، آشنایی ، پزشکی یا ...

گاهی اوقات اسم امام علی را که می بردی ، سد راهت می شدند و مجبور بودی از درگاه آنجا برگردی.

آنروزها که تازه جمعی شده بودیم و کلاس رهیافت را تازه گذرانده بودیم و در حال و هوای شفابخشی و انرژی درمانی و اینگونه فراتر از گلیم بودیم ، نوبت آن رسیده بود که من هم به این بهانه به آن دیار فرشتگان سفر کنم . شب قبل ، طبق معمول ساعتها با آن یار همیشه همراه ( شارمین ) تلفنی صحبت کرده بودم.

او از اولین ملاقات من گفت و اینکه فردا چگونه خواهد شد . وقتی فهمیدم که تا آن لحظه او به آن کوچه و آن نشانی ، قدم نگذاشته ، جا خوردم . سراپا گوش بودم.

او از آینده می گفت  و از فضایی که تا کنون به چشم ندیده بود. اینگونه سیر در گذشته و یا آینده را از استاد کلاس رهیافت دیده بودم ولی نمیدانستم که اینبار ، گریبانگیر خودم می شود. هنوز جمله هایش و حالتی که با من داشت ، یادم هست:

" رسیدی آنجا ، از راهرویی عبور میکنی ، راهرویی که رنگ دیوارهایش سبز تیره است و به مرگ میزند ، از پله ها که بالا میروی به دو اطاق می رسی ، دست راستت داخل اطاق بعد از تلوزیون به پیچی می رسی که از آنجا تلوزیون دیده نمی شود و پشت پیچ نزدیک پنجره ، مریض تو در انتظارت است و به پهلو خوابیده..."

فردا رسید و من به آن خیابان رفتم . ترس داشتم و از طرفی می دانستم که باز هم استاد بازی اش گرفته . آخر تا آن زمان ، استاد هر بار به گونه ای با ما بازی می کرد. نمایشنامه ای که خودش  می نوشت و خودش کارگردانی می کرد و خودش هم بازی می کرد و ما به تماشا می نشستیم . گاهی هم از ما تماشاچی ها ، می خواست تا کمی بازی کنیم تا آن نهان شده ، آن که باید ببینیمش را با چشم دل ببینیم.

استاد دوباره بازی اش گرفته بود و اینبار نمایشنامه اش در دیاری بود که خود نیز ندیده بود. با هزاران اندیشه و هزاران حس که در جانم می جوشید ، وارد شدم .

                            « بیمارستان علی اصغر»

و کودکان بیمار که تا آنزمان تنها از زبان استاد درباره شان شنیده بودم . خوان اول نگهبانی دم در بود که گفتمشان مریض دارم و رخصت عبور دادند.

جلوتر رفتم  ، واقعا به وهمی می ماند و من چگونه در این توهم زنده پا در آوردم و راه می رفتم ، خود در عجیم. نشانی ها درست بود از راهرویی که رنگ مات سبز کدرش ، تمام بیمارستان را گرفته بود ، گذر کردم.

« بخش خون کجاست ؟ » پله ها را نشانم دادند ، بالا رفتم . سمت راست بخش خون بود و سمت چپ درمانگاه خون. به میز پرستاری که رسیدم پرسیدم « میتوانم بچه ها را ملاقات کنم »  و من در جواب اینکه « با چه شخصی کار دارید؟ »  مانده بودم که چه بگویم ؟ من برای چه آنجا بودم ؟ برای ملاقات چه کسی ؟ آیا اصلا خودم بودم ، یا اینکه استاد مرا به آن آخر دنیا ، برده بود؟

بی اختیار گفتم :« من از گروه طهورا هستم » طهورا نام گروهی بود که من از زبان زهرا ، می دانستم تنها گروهی است که آنجا رفت و آمد دارد و با اعضایش مشکلی ندارند. پرستار لبخندی زد و گفت که اشکالی ندارد.ولی من هنوز خودم هم نمی دانستم که با چه کسی کار دارم و برای چه آنجا هستم.

صدای کسی آمد و مرا بخود آورد: « شما گفتید از چه گروهی هستید ؟ »  برگشتم.

  خانمی هم سن و سال خودم بود....

-         « طهورا »

رفت و و با دو دوست دیگرش پچ پچی کرد  و با هم سراغم آمدند : " شما از طرف زهرا رحیمی هستید ؟! "

تازه فهمیدم که چه گفته ام ، آخر آن سه نفر تنها اعضای گروه طهورا بودند و دوستان زهرا ، نامهایشان رؤیا بود و سحر و ساناز .

همان خواهران افتخاری . از همان اول به من محبت داشتند و بچه ها را به من معرفی کردند.

                                ****************************

وارد آن اطاق سالن مانند که شدم ، نشانی ها را می دیدم . دیوار .... تلوزیون .... و بعد پیچ .....

کنج دیوار پیچی بود که دیوارش عقبتر بود و پیچره ای بزرگ داشت . پشت آن پیچ کسی نبود ولی آنطرفتر روی تخت کودکی را دیدم که به پهلو خوابیده بود . درست با همان نشانی که استاد داده بود. بی اختیار به سمتش رفتم . خودم را به خدا سپردم . واقعا نمی دانستم که چه خواهم گفت و چه خواهم کرد.

 نام آن کودک " ساعد " بود.

پدر و مادرش ، استقبال گرمی از من کردند. از یکی از روستاهای شمال بودند و سراز آنجا در آورده بودند . پشت آن نگاه خسته پدر و مادرش ، غمی سنگین نهان بود و آهی که نکشیده ، فضای آنجا را سنگین کرده بود.

گفتم : " دوستی دارم که خواب کودک شما را دیده که شفا گرفته و خوب شده "

همین که این جمله را گفتم ، به یکباره پدر و مادرش برخاستند و دستانشان را به آسمان گرفتند و دعایم کردند و درد دلهای صد ساله شان را به من گفتند . از بیماری ساعد گفتند و اینکه پول داروهایش را ندارند و هر بار چگونه با هزار بد بختی خودشا را به تهران می رسانند و شبها را به صبح می رسانند.

گفتم : " ساعد ، به امید خدا شفا می گیرد"

شروع کردم به انرژی درمانی ساعد. شاید اعتماد من به شارمین بود و امید م به خدا که ساعد واقعا شفا گرفت و قطع درمان شد. ( و خداوند چه بازیها چه کارهایی که برایم نکرد!)

تا عصر آنروز ، بیمارستان بودم و سراغ بچه ها رفته بود م و به خیال خودم به آنها سر زده بودم.

از بیمارستان که برگشتم با استاد تماس گرفتم ولی او بی آنکه جمله ای گوش دهد ، گفت که پیشش بروم . گفت که دیشب نواری را ضبط کرده که باید به آن گوش دهم.

آن وقتها هنوز با مهدی بودم . همان دوستی که پیشترها ازاو برایتان تعریف کردم.

شارمین گفته بود که با مهدی سراغش برویم . با مهدی تماس گرفتم و قراری گذاشتم و با هم پیش شارمین رفتیم . ( خانه اش ) به مهدی گفتم که واکمن اش را هم بیاورد. پیش شارمین که رسیدیم ، نوار را به ما داد و سفارش کرد که این نوار زنده است. ما منظور شارمین را نفهمیدیم ولی به هر حال راه افتادیم .

سر راه یک بسته باطری نو خریدیم و محوطه پارک گونه اکباتان رفتیم ....ولی واقعا عجیب بود!

هر کاری که می کردیم ، نتوانستیم که آن نوار را راه بیاندازیم و گوش کنیم. گفتیم حتما واکمن خراب است . نوار را عوض کردیم ولی واکمن سالم بود. و فقط وقتی نوار اصلی را می گذاشتیم ، کلمه ای می گفت و بعد دیگر هیچ نمی گفت.

باطری ها را عوض کردم ولی فایده ای نداشت . دیگر واقعا گیج شده بودیم . شاید اینکه شارمین گفته بود این نوار زنده است هم همین بود. گفتم شاید من برای شنیدن این نوار و گفته های شارمین محرم نباشم . برای همین مهدی را تنها گذاشتم  تا بتواند به آن گوش دهد ولی باز هم فایده ای نداشت . به هر حال دست از پا درازتر پیش شارمین برگشتم.

شارمین با دیدنم لبخندی زد و مرا به داخل راهنمایی کرد. نوار را که در ضبط خودش گذاشت بخوبی کار میکرد.

شارمین گفت که این نوار را دیشب ( یعنی حتی قبل از اینکه من به بیمارستان بروم ) پر کرده بود. صدایی که در آن نوار ضبط شده بود ، صدایی بسیار خسته تر از صدایی بود که تا آن زمان می شناختم . دیگر چهره آشنای آن روزهای شارمین ، آرام آرام کنار می رفت و آن چهره خسته و رنجدیده اش نمایان می شد.

نواری که من پیش شارمین برده بودم تا برایم کپی کند  ، " مثل هیچکس " مریم حیدر زاده بود. شارمین با آن صدای حزن آلود که گویی از ماورا می آمد و با شانه ای شکسته از درد  ، در قالب آن نوار گفته بود :

" رفتی ، بالا رفتی ، پشت آن پیچ رسیدی  ... نگاهت را از پشت پیچ آنطرفتر بردی ... ولی من گفته بودم مریض تو پشت آن پیچ است و تو ندیدی . تو نگاهت را به آن کودک پهلو افتاده بردی ولی من گفته بودم که مریض تو پشت آن پیچ است .... تو از پشت آن پیچ رد شدی و ندیدی.

پشت آن پیچ ، " هیچکس " بود .  " هیچکسی " که اگر خوب می دید و با چشم دل نگاه می کردی ، " همه کس " بود.

آنجا ، آن محوطه مخصوص کودکانی است که به آخرین لحظه های زندگی می رسند و آنانرا نزدیک پنجره دور از تلوزیون و دنیای دیگران قرار میدهند وبه ناخود آگاه ، ارتباطشان با بقیه کودکان دورتر می شود و به سمت روشنایی و نور می روند.

 آنجا نقطه درد بود که تو راحت از آن گذشتی . نقطه ای که از فراز آن می شد پیغمبر شد و رسالت هر کس را پیدا نمود . آنجا پشت آن پنجره ، جایی بود که باید به زانو در می آمدی و میدیدی آنچه که نادیدنی بود. " هیچ کس " ای که " همه کس " بود و " همه کسی " که پشت آن "هیچ کس " نهان شده بود و تو چه راحت گذشتی؟!

                           و من چه آسوده و راحت از پیش این همه هیچکسی که پشت همه کس نهان است می گذرم....!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 10:28  توسط رضا عباسی   | 

گذرگاه شیطان

صدای دورادور جغدی شوم ، خبر از نیمه شبی سرد و تاریک می داد . پسرک به کنج انفرادی تکیه کرده بود و با آن نگاه نافذ ، بی پلک زدنی حتی ، دیوار سیمانی انفرادی را در تاریکی مینگریست . دستی بر آن دیوار سیمانی کشید و نیم خطوط عمرش را برآن لمس کرد.دیگر چیزی نمانده بود...

حالا دیگر سه سال و نیم می شد که پشت میله ها افتاده بود. وقتی اولین روز دستبند بر دستانش زدند ، پانزده سال بیشتر نداشت. همیشه وقتی یاد آن روز کزایی می افتاد ، بغض امانش نمی داد . آن روزیکه تازه موتور خریده بود و با آن کار می کرد. آن روزها به شوق خواهر بزرگترش که در تدارک ازدواج بود ، صبح علی الطلوع بیدار می شد و تا نیمه شب یکسره کار می کرد. پدرش چندسالی بود که در آتشین تنور اعتیاد سوخته بود و جان داده بود.

جز پدرش ، خانواده اش را خیلی  دوست داشت ، پدرش را هم تا زمانیکه به آن افیون گرفتار نشده بود ، دوست می داشت . با آن سن کوچک ، حالا دیگر او نان آور خانه شده بود و مادرش . مادرش به کلفتی افتاده بود و خانه این و آن کار می کردو  رخت می شست.

آن موتور را قسطی گرفته بود و هر ماه باید جان می کند تا پول آنرا تهیه کند ، هر چه می ماند هم برای مادرش و خرجی خانه می آورد و کمی هم پس انداز می کرد تا برای خواهرش ، کادویی بگیرد.

هر شب چندین بار پولهایش را می شمرد و هر بار بیشتر می فهمید تا مقداری که باید جور شود ، خیلی مانده.

                                                                ***********

خنکای قطره ای آب که از سقف انفرادی  بر گونه پسرک چکه کرد ، او را به خود آورد ، پسرک چوب خطی دیگر بر دیوار کشید ، تنها چیزی که آنجا مفهوم نداشت ، زمان بود. تنها احساس اوبود که ندا می داد شبی دیگر در تودرتوی  تاریک انفرادی فرارسیده. نگاهش به دریچه کوچک آهنین در آنجا بود ، هر صدای پایی که نزدیک می شد ، ترس تمام وجودش را می گرفت.

ترس ، حس غریبی برایش نبود. آن سالها که پدرش در خماری کامل بچه ها را به باد کتک می گرفت تا کار کنند و پول در بیاورند ، پشت آن زخمهای کمربند ، ترس را به خوبی می شناخت.

                                                  

" دریغ و درد ، چه طفولیتی که تو داشتی و چه کودکی ای که کت بسته به این و آن به انگشت عبرت نشانت دهند!!!   "

پسرک ماتم زده ، غرق در افکار خود بود و به آن روز کزایی فکر می کرد.

روزیکه آن سه نفر ، سر راهش سبز شده بودند و او را تهدید می کردند تا موتورش را بدزدند. آن موتور تنها دارایی اش بود و بی موتور ، هیچ کاری نمی توانست بکند.

 نه از هدیه عروسی خبری بود و نه درآمدی و نه کاری. مرگ برایش بهتر از آن بود که موتورش را ببرند.

این بود که بی اختیار با تمام توانش شروع کرد به دفاع کردن ، موتورش را به سمت دو نفر ازآنها انداخت ... تا آنها بلند شوند ، با آن یکی دست به یقه شد ، پسرک کتک می خورد، ولی آنچنان غیرتش به جوش آمده بود که هر سه از او می ترسیدند . موتور که افتاد ، تلق جلویی اش خرد شده بود ، آن دونفر هم سرش ریختند و با هم گلاویز شدند. پسرک خیلی عصبانی بود، صورتش خون آلود بود و دیگر رمقی برایش نمانده بود.

چشم که باز کرد ،  دو نفر از آنها فرار کرده بود و سومی با تنها رمقی که داشت ، موتور را بلند می کرد تا سوارش شود و برود. پسرک روی زمین افتاده بود و حتی توان بلند شدن را هم نداشت ، نمی دانست چه کار کند. موتورش را می بردند و او هیچ  کاری نمی توانست بکند. بی اختیار دست به تلق شکسته موتور برد و آنرا به سمتش پرت کرد. دیگر چیزی نفهمید ، چشمانش سیاهی رفت و بیهوش شد.

چشمانش را که باز کرد ، بیمارستان بود ، روی تختی در اورژانس و بالا سرش ، سربازی به نگهبانی ایستاده بود. باندپیچیهای دست و صورتش را حس می کرد و دردی که حکایت از مشت و لگد داشت . زمزمه ای را می شنید که قاتل خطابش می کردند و دشنامش می دادند.

هنوز سرگیجه داشت که دستبند به دست ، به کانون بردندش. از موتورش پرسید و گفتند که توقیف شده...

              ***************************************

انعکاس صدای پوتین سرباز نزدیکتر می شد ، دریچه انفرادی باز شد و یک چشم پشت آن پیدا شد.

                           " دیگه وقتشه ! بلند شو بریم ... "

رنگ پسرک سفید شده بود...

                         -  " یعنی ، دیگه هیچ راهی نمونده ؟!   "

                         - " نه !  متاسفم ، بعنوان آخرین خواسته ، چیزی نمی خوای ؟ "

پسرک آهی عمیق کشید.

تمام راهها به بن بست رسیده بود . صدای کشیده شدن دمپایی هایش در آن سرمای نیمه شب ، چندش آور بود و شکنجه اش می داد.

این اواخر ، مردی ناشناس خیلی کمکش کرده بود و با این در  و آن در زدن توانسته بود پول دیه اش را فراهم کند و به حساب کانون بریزد. ولی صد افسوس که خانواده دم ، شاکی بودند و شکایتشان را پس نمی گرفتند.

این اواخر فقط آن مرد ناشناس بود که به او می رسید و دلداریش می داد. حکم قصاص سوم را هم به پسرک داده بودند و او هیچ کاری نمی توانست بکند.

دیگر همه چیز تمام شده بود ، .... او را به سمت آن حلقه اعدام می بردند  زوزه گرگ را از دوردست می شنید. پاهای لرزانش ، طاقت قدم برداشتن نداشتند، بی اختیار اشک می ریخت . لحظه ای ایستاد و اشکهایش را پاک کرد.

به یاد مادرش افتاد که چگونه مجبور بود اینجا و آنجا کار کند و این اواخر که تصادف کرده بود، زمین گیر شده بود و نمی دانست کجا کار کند؟

به یاد برادرش افتاد که حالا در نبود او با 9 سال سن ، کار می کرد.

به یاد خواهرش که در این سه سال و نیم ، شوهرش او را با کودکی در بغل رها کرده بود و رفته بود.

     با لبهای لرزانش خدا را زمزمه می کرد.

 به یاد آن مرد ناشناس افتاد و نگرانیهایش ، زمانیکه او را به زندان بزرگسال منتقل می کردند.

 

دیگر همه چیز تمام شده بود... او را به سمت آن حلقه اعدام می بردند، چشمانش را بستند ، پاهای خسته و لرزانش را روی چهار پایه گذاشت و ایستاد،

بخار نفسهایش  ، نشان  سردی هوا بود. با فرمان فرمانده ، چهار پایه را از زیر پایش هل دادند.

مرد ناشناس ، در خلوت خود دستانش را بر سرش گذاشت و فریاد زد....

                           ****************************************

پسرک پریشان دو چشمش را باز کرد و از خواب پرید.

دستهایش را لمس کرد ُ هنوز در همان گوشه انفرادی بود ، هنوز زنده بود و نفس می کشید.

دستی بر آن دیوار سیمانی کشید و نیم خطوط عمرش را بر آن لمس کرد ، خطی دیگرکشید،

                                        دیگر چیزی نمانده بود.....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 20:19  توسط رضا عباسی   | 

یک داستان واقعی

شب نیمه سرد پاییزی بود ، در تاریکه راه سنگفرش خیابان ، سایه های یک مرد پیدا بود. باریکه انعکاس چشمک زن چراغ قرمز چهارراه روی نمناکی سطح خیابان ، مسیر عبورش را تهدید می کرد.

آن مرد قد بلندی داشت و بی اختیار قدم میزد . در آن کوچه پس کوچه های شهر ، ساعتها بود که از خانه بیرون زده بود و قدم میزدو سخت غرق در دنیای افکار خود بود . سکوت نیمه شب ، فضا را پرکرده بود . تنها صدایی که شنیده می شد ، خش خش برگهای خیسی بود که زیر قدمهایش ، ریتم راه رفتنش را مشخص می کرد.

گاهی تند می رفت و گاهی آهنگ راه رفتنش کند میشد ، پاهایش می لرزیدند . مرد هر از چندگاهی ، نفس عمیقی می کشید و دست بر زخم پنهان قلبش می گذاشت . گاهی ختی فراموش می کرد که این کار هرشبش گشته ، خواب بر چشمانش نمی آمد. هزارفکر و هزاران دغدغه همچون پرده سینما در ذهنش مرور میشد ، ولی مرد به جستجود راهی تازه بود...

سالها بود که نوشتن هم ، دردش را تسکین نمی داد. پیش تر ها ، بزرگان فرهنگ و هنر ، قلم شیوایش را ستوده بودند و او را از برترینها شمرده بودند و خلقی هم در شگفت آثارش بودند ، اما دیگر متنهایش کهنه تر از آن بودند که درد کهنه اش را تسلی بخشند.

دیگر نه دستش به قلم می آمد و نه دلش به کار ، آخر نوشتن هم باریکه امیدی می خواهد و سر سوزن شوقی ... و او حالا شبها  ، در امتداد خطوط خیابانها و پارکها ، به دنبال دل گم شده خویش می گشت.

دلی پاره پاره در هزارسوی پیرامونش ،

   آن وداع سخت کودک بیمار که در بستر مرگ ، او را خوانده بود ، گلویش را همچون سرطان می فشرد.

       آن نگاه نافذ کودک که چندی پیشتر ، مرگ جوجه هایش را تماشا میکرد دغدغه ذهنش بود.

           ناله های مادران در آن بیمارستان سرطانی ، مارش عزای مدام گوشهایش بودو قلبش را به سختی می فشرد.

بی اختیار ایستاد . دستی بر قلبش گذاشت ، از جایش کنده میشد ، حتی قطره اشکی هم به دادش نمی رسید تا اندکی آرام شود.

کارتن خوابی را در آن گوشه خیابان میدید که نیم تراس خانه ای را سقف خود کرده بود و تنها لباس نازک پاره پاره اش ، بی گمان کفاف سرما را نمی داد.مرد جلوتر رفت و پالتویش را در آورد و رویش را پوشاند.کودک در خواب ، لبخندی زد و جابجا شد.

یاد آن مادر آواره ای که کودکش را در آغوش خویش خفه کرده بود تا از فضای مسموم شیمیایی جنگ در امان باشد ، دیوانه اش می کرد. آن طرفتر رد پای سنجاق و سرنگ و کاغذهای لول شده ، او را به خرابه ای می کشاند که در آن جوانانی در افیون بنگ و تریاک و ... در بند بودند.

تجاوز به عنف و غارت و تاراج ، نقل و نبات صفحه حوادث روزنامه های شهرش بودند.

                          " باید کسی بماند "    مرد با خود زمزمه میکرد.

زیر بار این همه درد ، که چونان خوره ای به جانش افتاده بودند ، له میشد . هنوز صدای فریاد آن کودک ۱۸ ساله اصلاح - تربیت که به زندان بزرگسالان ، منتقلش می کردند را بخاطر داشت و او خوب می دانست که این رفتنها چه معنی دارد.

                      " نه !  کسی باید بماند و برخیزد ... "

                                                                      اما چگونه ؟!!!

در نگاهش خون می جوشید ، از زمین وزمان شاکی بود ، حتی از خود خدا،

                                                                    " به کدامین گناه؟!..."

بی اختیار قدمهایش او را به سمت بن بست همیشگی اش می کشاند، در انتهای بن بست دری آجری رنگ را باز کرد و وارد شد. تاریک بود چند پله حیاط را پایین آمد  تا چراغکی را روشن کند. نور لامپ فضا را تا حدودی روشنتر کرد. یک حیاط خانه ای قدیمی که تنها خلوتگاه او بود با حوضی در وسط که دور تا دور آن را درختان احاطه کرده بودند. حیاط پر بود از برگهای زرد و قرمز و قهوه ای که صدای نم نم باران بر آنها نوای دلنشینی را می نواخت .

نگاهی به آسمان انداخت . اینبار خیلی سنگینتر از شبهای پیشش بود و رنگش از سرخی بیداد می کرد. دستانش را به سمت بالا گرفت  تا نمناکی باران را لمس کند.

  " ای ابرکان بلند بالای سرخگون ، این همه درد و تمنا ، آه جگر سوز و فریاد خموش را بشنو ، که دیگر نه نماز و راز و نیازهای شبانه و نه چله روزه های پی در پی ، هیچیک مرهمی بر این تن رنجور  و دل خسته نیست... کجاست آن خدایی که ..."

صدای برخورد تکه سنگی بر در ، رشته افکار مرد را از هم گسیخت ، به آرامی در را گشود . دو مرد دیگر پشت در بودند . دو تن از شاگردان و دوستانش که این اخیر با آنها گرم گرفته بود. مرد نمی دانست که چرا دعوتشان کرده ولی از دیدنشان خوشحال بود. شاید کمی از درد دلش می گفت و اندکی آرام می گرفت ... از حیاط که می گذشتی ، دری آهنین تورا به داخل خانه قدیمی می برد ، مرد آن دو را به داخل برد و مبلهای کهنه را جمع و جور کرد تا بنشینند.

دو ساعتی که آنجا بودند ، هیچ کلامی از ساعتی پیش بر زبان نیاورد، اما دلش خون بود و هر از چند گاهی ، نیم نگاهی به آسمان می دوخت. گاه رفتن که شد ، آن سه به قصد رفتن برخاستند ، ولی مرد هنوز پاسخش را نگرفته بود،

در بلندای برخاستن ، مرد آنی سرش را میان دو دستش گرفت و بر آن مبل پایه شکسته افتاد. گویی ضربه ای بر سرش خورده بود. صبر و طاقتش سر آمده بود . دیگر خسته شد بود ، این همه سال صبر و صبر و صبر ... دو مرد دیگر آمدند که یاری اش کنند و دستش رابگیرند

                             - " چیزی نیست ، بر می خیزم ... "

قلبش به تندی می زد ، به زحمت بلند شد و به سمت در رفت ، در را باز کرد و به آسمان خیره شد ، باران کمی تندتر شده بود ، با باز شدن در موج سنگینی فضای اطاق را در گرفت . دو مرد دیگر عقبتر نظاره گر بودند و حیران و نگران.

آسمان رعدی زد، باران شدیدتر شد. مرد بی اختیار پیراهنش را در آورد و نفرین کنان داخل حیاط شد.

    " کفر ناحو م ! کفر ناحوم  !   نفرین بر تو ای کفرناحوم ..."

مرد زیر باران در آن هوای سرد ، کنج آن حوض روی زانوان خسته اش بر زمین افتاد.آن مردی که تاکنون دم بر نیاورده بود ، در دلش طوفانی به پا شده بود وفریاد میزد و نفرین می کرد.

        " نفرین بر تو ای کفرناحوم ، نفرین بر شما ای مردمان خموش ،

                  نفرین بر شما ای جماعت بر خواب ، که پیغامبرتان را بر صلیب می کشند و شما خاموشید، اینک خاک سخن می گوید ، خاک آن تپه بر اوج نشسته ،

   اینک خون لب می گشاید و نفرین می کند ، خون دستان بر میخ نشسته ، خون جوشیده از تاج خار بر سر نشسته ،  خونی که از دل بر می آید و آسمان را دیوانه می سازد...

                         زمین شرم دارد از این همه عصیان  و

                                  آسمان هم دیوانه از این همه تاراج ...

                                              تو را مابین زمین و آسمان ، بر آن صلیب شکسته می آویزند...

               نفرین بر شما ای مردمان گوساله پرست ، ای مردمان هزاران سویه ،

ندایی می آید از عمق چاه ، چاه می جوشد و می لرزد از آن کلام تنهایی و از آن آه دل که علی خطابش می کند"

آسمان رعدی زد و برقی ، نوری به ناگاه آنی شب را روشنی بخشید و تصویری از مرد را با دستان رو به آسمان گرفته اش ثبت کرد. مرد فریاد میزد و با هرفریادی ، آسمان غرشی میکرد.

    " حسین لحظه ای از طواف ایستاد و نگاهی به گوشه آسمان سپرد ، ندایی را می شنید که میگفت : کیست یاری کننده ای که مرا یاری کند؟!         "

رعدی زد و برقی دگر،

اما نه برقی از جنس معمول ، مرد به ناگاه فرو ماند از فریاد و خموش شد . چشمان بهت زده اش به گوشه ای خیره مانده بود. اشک خشکیده چندین ساله اش جوشیده بود. او چیزی می دید که آن دو دیگر نمی دیدند.

گویی کسی آنجا بود و او تنها می دید ، با او سخن می گفت ، نوازشش می کرد و دردش را می فهمید.

گویی تنها کسی بود که دردش را می فهمید، هیبتی چهارشانه و استوار و نورانی...

از پس آن همه نفرین و ناسزا ، کسی آمده بو تا چیزی بگوید. روحی در مرد دمیده بود ، مرد سطلی را پر آب کرد و بر سرش ریخت ، باور نمی کرد.

او مجنون و عاشق ، می خواست که تن بدرد و آن زنده بگورشده، پرواز کند.

آن دو را صدا کرد ، نیامدند.  خودش نزدیکتر شد و خطاب به آن دو دیگر گفت : " می خواهی اندکی از دردم را به تو بدهم ؟!!"

آن یکی مانده بود ، هیچ نمی گفت ، با سر تکانی گفت " آری " .

مرد دستش را به سمت او گرفت و او هم دستش را فشرد ،  به آنی دگرگون شد.

آری ، اندکی تنها اندکی عشق به او داد و او هم واله و حیران شد ، او هم زیر باران رفت ، او هم لباسش را پاره کرد و خیس از شب گریه های آسمان ، با نگاهی حیرت زده گویی که خودش هم باورش نمی شد ، خطاب به آن دومی گفت : " می خواهی طوفانی به پا شود ؟ "    و  طوفانی سر گرفت .  

    می گفت :" می خواهی فلان درخت در آن دوردستها تکانی بخورد و بلرزد ؟ "  و می لرزید.

      آن یکی مرد می گریست و شیدایی شده بود.

تا سحرگاه آن سه در آن عشق بازی بی پایان ، پاهای همدگر را می شستند و نماز می خواندندو نیایش می کردند.

 مرد گویی پاسخش را یافته بود و می دانست که از فردا باید چه کند؟!

               راهکاری که هم اینک من و تو را به خود پیوسته...

صبح هنگام ، بوی " گل یخ " فضا را عطر آگین کرده بود،

                              آخر آن شب ، شب قدر بود......................

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 11:48  توسط رضا عباسی   | 

مهمان سرزمین خواب

خیلی دوست داشتم متن  " شاخه گل بلورین " رو براتون بنویسم ، ولی از اونجایی که قشر دانشجو تا مدتها اثاث کشی داره و بارو اثاثیه اش هم یک کامیون کتاب و کاغذ پاره است ، همه اش ته ته یک انباریه که پیدا کردنش یه روز تموم کار می بره .

ان شاء ا. . .  که شما  " قانون خلأ  " رعایت کنید و از این انباریها نداشته باشید. ..

برگردیم به ادامۀ قصه . . .

نوبت به کلاس بازیگری 2 رسیده بود

نوبت به کلاس بازیگری 2 رسیده بود ، حالا دیگه مثلا ما  جدیدیها با قدیمیها مثل مهدی سجادیفر و محمد حافظی و . . . باید سر یک کلاس می نشستیم ، که مدرسش هم شارمین بود ، تا اون زمان با شارمین کمی صمیمی تر شده بودیم ولی در حد یک  مدرس . قرار شده بود که ما اتود بازیگری بزنیم و شارمین بازی ما رو ببینه و برای کلاس انتخاب کنه . نحوۀ انتخاب شارمین رو قبول داشتم . بالاخره شارمین یکی از نویسنده ها و کارگردانهای بزرگ زمان خودش بوده و می دونستم که از زمان دانشجویی اش ، بازیگرهایی مثل خسرو شکیبایی ، امین تارخ و فریماه فرجامی ، رضارویگری و . . . براش بازی کرده بودند. حتی چند بار برخورد تئاتریهایی مثل مرحوم اسماعیل خانی یا سیاوش تهمورث و بهزاد فراهانی و پرویز پورحسینی رو با شارمین دیده بودم .

برام خیلی عجیب بود که شارمین از دل این دانشگاه چی می خواد ؟؟؟!!!!!!!

شخصی که اگه ندا می داد ، همه براش صف می ایستادند ، برای چی باید بیاد و وقتش رو سر دانشجوهایی که اصلا رشته شون هم تئاتر نیست ، صرف کنه ؟؟!!!!

یا به جای اینکه وقتش رو صرف نوشتن بکنه ( میدونستم که چه پیشنهادهای قیمت بالایی برای نوشته هاش تو رادیو و تلوزیون و تئاتر می شد)، چرا باید با دانشجوهای مدعی هنر ، طی کنه و مثلا بحای 20 ملیون تومان که برای یک نوشته اش ، بهش پیشنهاد می شه و کار یک یا دو شبه، بیاد و چندین ماه وقتش رو تلف کنه تا مثلا 30000 تومان بگیره؟

البته می دونستم که شارمین در زندگی تئاتری اش سکوت کرده و سکوت هم برای یک هنرمند یعنی چی ، ولی با وجود این ، این همه تلاش و انرژی که شارمین برای ما می گذاشت ، برام خیلی عجیب بود.

گفتگو با شارمین خیلی برام جذاب بود ، هنرمندی که در زمینه های متعددی مطالعه داشت و تحقیق کرده بود و خیلی از مسائل رو هم بطور شهودی رسیده بود.

بالاخره بعد از تست بازیگری ، من قبول شدم .

کلاس بازیگری 2 نهایتا به یک پروژۀ  عملی باید ختم می شد ، پروژۀ عملی هم اجرای یک تئاتر جدی تر بود. نمایشنامه ای که انتخاب شد ، " مهمان سرزمین خواب " ، نوشتۀ خانم چیستا یثربی ، اون زمان هم که متنش رو شروع کردیم به کار کردن ، خیلی تمرینهای سختی داشتیم . چون متن معمولی نبود . قصۀ یک خانواده ای بود که یک پسرشون بعد از مدتها اسارت برمی گشت به خونه ، پسر دیگرشون هم که یک موجود علاف و تنبل بود که هر زمانی یک سازی میزد و دنیای کاملا متضادی با برادرش داشت .

به هر حال صحبت از درد بود و رنج و انتظار . دردی که مادر خانواده ، سالها متحمل شده بود . رنج اسارت و در ضمن بیماری فراموشی که فرزند خانواده گرفته بود و خانواده اش رو نمی شناخت ، و یا نمی خواست به یاد بیاره. و هر کدوم از اعضای خانواده از دیدگاه خودشون سعی داشتند تا گذشتۀ اونو به یادش بیارند.  تقابل دو زمان با دو طرز فکر مختلف.

نمی خوام زیاد از متن داستان براتون بگم ، چون احساس می کنم خرابش می کنم . ولی مطلبی که مهم بود ، حس درد و رنجی بود که بایستی از عمق وجودمون درک میکردیم . فضای تمرینها ، زمانی که شارمین هر از چند وقت ، به ما سر میزد ، به یکباره سنگین میشد . و هر بار به نگاه تازه ای از نمایشنامه می رسیدیم . شارمین با اون بیان و قدرت بالایی که داشت ، هر بار می اومد  ما رو تحت تأثیر قرار میداد . فضای اون سالن تئاتر ( آمفی تئاتر صنعتی شریف ) شاهد چه ماجراهایی که نبود؟!!!

یادمه جلسه های آخر تمرین بود. بارها و بارها شارمین برای کشف یک آن ، یک لحظه و یک اتفاق ، بازیگرها رو روبروی هم قرار می داد و سخنرانی می کرد ، ولی اتفاقی نمی افتاد تا اینکه یک بار ، وقتی مشغول تمرین بودیم ، خودم رو به کودک درونم سپردم . خواستم ببینم من چه دردی توی زندگیم داشتم ؟ ( آخه ماها آنقدر زندگی آب پرتغالی داشتیم که به کل از این فضاها بدور بودیم )

تو اون لحظه ، یاد مادر بزرگم افتادم ، مادر بزرگ من شخصیتی مثل همین " مادر " در " مهمان سرزمین خواب " داشت ، چه بسا خیلی بدتر. . .  توی یک لحظه انگار تمام دردو رنجی که اون داشت ، رو دوش من افتاد، عین یک بچه که داره راه رفتن یاد می گیره و زمین می خوره و شروع می کنه به گریه کردن ، یکهو زدم زیر گریه ، زار زار گریه می کردم ، دیوونه شده بودم ، عذاب وجدان زیادی هم گرفته بودم . ساعتها داشتم گریه می کردم ،

 

 " بیچاره شارمین !" الان که دارم اینها رو مینویسم ، دلم برای شارمین می سوزه . برای اینکه چشم دل ما رو باز کنه ، دست به چه کار هایی که نزد؟!  چند سال و چند سال با تک تک ما بازی کرد . بله " بازی " کرد تا " کور " نباشیم . ببینیم ، با " چشم دل " ببییم هر آنچه که دور و بر ما بود و ما سالها و سالها  از کنارشون رد می شدیم ، . . .

خلاصه توی این تمرینها ، ما خیلی به شارمین وابسته شده بودیم ، اصلا بدون شارمین نمی تونستیم خوب " اجرا " بریم .

بالاخره آخرین جلسۀ تمرین فرا رسید. ما 20 روز  تمرین فشرده و خیلی سختی کرده بودیم ، چون تعدادمون  زیاد بود قرار شده بود که دو بار با بازبگرهای مختلف اجرا بریم .

یادمه که یک فرش کوچک روی سن بود که جزو دکور صحنه بود. شارمین ، از ما خواست که همه روی اون فرش بنشینیم و بلند نشیم . شارمین گفت که دیگه قرار نیست بیاد دانشگاه و این آخرین ملاقات ماست .این خبر برای ما واقعا نگران کننده بود. واقعا به شارمین وابسته شده بودیم ، شارمین آخرین جمله ها  رو در مورد تئاتر گفت و خداحافظی کرد .

ما روی اون فرش نشسته بودیم و فقط بهت زده داشتیم نگاه می کردیم . بین بچه ها یک نفر بود بنام " پتو " ( دقت کنید درست تلفظ کنید "petoo"  درسته نه "patoo" ) . پتو برای خود شیرینی دوید دنبال شارمین ولی شارمین گفت که برگرده .( بعد ها با همین پتو ماجراهایی داشتیم که در جلسات بعدی میگم )

خداحافظی آخر شارمین بود. هیچوقت خداحافظی حس خوبی نداره ، بخصوص که شارمین اینطوری پشت ما رو خالی کرده بود.  ما مونده بودیم و یک بار سنگین که فردا باید به تماشاچی ها ، منتقلش می کردیم . شاید بگویید که خوب ، فوقش این بود که اجرا خراب بشه ، ولی برای ما اینطور نبود . حداقل برای  من اینطور نبود . چون احساس دین شدیدی به شارمین داشتم و بر خودم وظیفه می دونستم که فردا بتونم از عهدۀ کار خوب بر بیام.

                 ****************************************

بالاخره روز اجرا فرا رسید، همۀ بچه ها شور و شوق خاصی داشتند . البته استرس هم خیلی داشتیم . واقعا احساس خیلی خوبی داشتیم ، انگار دنبال یک حس مقدس می گشتیم . برای همین هم هست که می گویند: " تئاتر ، یک تقدس خاصی داره " که هیچ فیلمی نداره.

خدا خدا می کردم که بتونم وظیفۀ سنگینی که رو دوشم بود رو بخوبی منتقل کنم ،  توی همین ثانیه های آخر که می خواستیم در رو برای تماشاچی ها باز کنیم ، یکهو اتفاق عجیبی افتاد . 

شارمین در حالیکه " نیایش " کوچولوش ( که یک سالش هم نشده بود) رو بغل کرده بود اومد روی سن، قلبم داشت از جا کنده میشد، از دیدن شارمین ، خیلی خوشحال بودم .

شارمین گفت که نمی خواسته بیاد ، ولی یک مطلب خیلی مهمی هست که باید به ما می گفت. . .

اون روز اجرای ما خیلی خوب شد ، یعنی اصلا ما خودمون نبودیم که بازی می کردیم ،

انگار یک حس عریب درد و رنج توی فضای سنگین آمفی تئاتر داشت رقم می خورد، که برای خود ما هم تازگی داشت ، حسی که بعدها بیشتر و بیشتر دیدیم و شنیدیم ،

                            همون حسی که . . . . . . . . . . . . . . . .

می دونید برای چی ؟!!!

برای اینکه شارمین ، بعد از اون خداحافظی وحشتناک اومده بود  تا به ما بگه :

                  " امروز شما ، یک تماشاچی خاص دارید ،

                   تماشاچی که اومده تا کارتون رو ببینه و همیشه شما رو می بینه ،

            بله ، " آقا امام علی" ، 

                     " آقا  " اومده با بغض تنهایی و بی کسی اش ،"

                                                  بغض سنگینی ، توی کل اجرا ، حاکم بود . . . . .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 12:6  توسط رضا عباسی   | 

شاخه گل بلورین

اجازه دهید به عقب برگزدیم، به قول سینمایی ها فلاش بک بزنیم .

سال ۷۶ بود که گروه تئاتر صنعتی شریف بعد از چند سال وقفه، کار خودش رو شروع کرده بود و من هم عضوش شده بودم، از اونجایی که علاقه به کار تئاتر  و نمایش داشتم، هر کاری رو انجام می دادم. از طراحی بروشور گرفته تا بازیگری و طراحی نور و انتخاب موزیک . اون روزها که ما مثلا جدیدی بودیم و اونهایی که از قبل، بعنوان قدیمی گروه بودند، دو نوع کلاس بازیگری ۱ و ۲ داشتیم .

کلاس بازیگری ۱ که ما بودیم ، مربی اش هم یکی از قدیمی ها بود که بعدا با هم خیلی صمیمی شدیم . بله همون " مهدی " که دیروز براتون گفتم .(مهدی سجادیفر) . کلاس بازیگری ۲ هم که مربی اش " شارمین " بود . البته بهتر بگم آقای میمندی نژاد . اون روزها ،  ما از شارمین فقط اسمش رو می شنیدیم و هیچ وقت ندیده بودیمش . میشه حدس زد که چه تصوری ازش داشتم .

بعد از گذشت یک ترم ، نوبت به کلاس نمایشنامه نویسی رسید . مدرس کلاس هم " شارمین " بود . خیلی دوست داشتم  شارمین رو ببینم . از طرفی خود کلاس رو هم خیلی علاقه داشتم، این بود که ثبت نام کردم . روز اول که شارمین رو دیدم، از همین کلاس بود . جلسه اول کلاس " شارمین " ازمون خواست که بعنوان تکلیف شب و آشنایی با قلم بچه ها، یک " داستان کوتاه "بنویسیم . خیلی دوست داشتم قصه ای که مینویسم، عالی باشه ، هم خود داستانش رو دوست داشته باشم و هم نوع نگارشش ، باب طبعم باشه . این بود که آستینها رو زدم بالا ، شب  از جون و دل مایه گذاشتم .

 اون وقتها گروه یاریگران شریف ، طرحی داشت بنام " روزی با غنچه ها " .بچه های شیر خوار گاه آمنه رو  می آوردند دانشگاه و برنامه براشون اجرا می کردند . چندبار هم من براشون نمایش کودک اجرا کرده بودم . توی همین برنامه ها ، یکی از بچه های شیرخوارگاه ، که ۴ سال داشت ، خیلی توجهم رو جلب کرده بود .

 اصلا حرف نمی زد . یک بار من رو با " با با " ش اشتباهی گرفته بود یا هم عمدا به من گفته بود " بابا".!!!!

به هر حال خیلی حواسم بهش بود . در ضمن یه عکس دیده بودم که یه دختر بچه رو ، پولیور مردونه بزرگسال تنش کردند و یه گل هم  دادند دستش. این بود که یک ایدۀ خوب به ذهنم رسید . خیلی وقت بود که می خواستم طرحی در مورد بچه های خیابونی بنویسم .

      این بود که یک داستان نوشتم به نام " شاخه گل بلورین " .. .

خیلی اون داستان رو دوست داشتم . هنوز هم که هنوزه وقتی می خونمش ، لذت می برم .

وقتی می نوشتمش ، آنقدر همذات پنداری با شخصیتش داشتم که همینطور اشک می ریختم . از طرفی آنروی بیرحم سکه ، باعث شده بود که خیلی بی رحمانه بنویسم . تقابل دو حس درونی در یک آن . از طرفی می نوشتم و از طرفی گریه می کردم .

 شاید این اولین احساس تقابل و همدردی بود که با اون بچه های رؤیایی برقرار می کردم .

 هر چند خودم خلقشون کرده بودم ولی خردشدنشون زیر چرخ دنده های روزگار رو هم حس می کردم  . این خرد شدن و رنج همراه بود با یک رشد معنوی ، عین رشد یک شاخه گل بلورین .

شاخه گلی که بلورین بود ولی رشد می کرد و حس داشت .

خیلی جالب بود، اولین جلسه ای که شارمین رو دیدم و در همین اولین جلسه در قالب یک داستان ، با حسی غریب آشنا می شدم .

شاخه گلی که بلورین بود، منظور من از بلورین بودنش ، شفافیت و صاف و زلال بودنش بود ، همیشه انعکاس نور و بلور برام جالب بوده و تصویریه که همیشه توی ذهنمه و نشان از پاکیه. درست عین انعکاس نور از بلورهای یخ .

  شاید آن شاخه گل بلورین در آن داستان خیالی ، نشانه ای از شاخه گل یخی بود که بعدها در عین واقعیت ، مرا به واقعیت آن کودکان در بیمارستان علی اصغر وصل می کرد . اون روز وقتی داستان رو خوندم و تموم شد ، آخرش نوشته بودم :             " تقدیم به شاخه گل بلورینم در شیرخوارگاه آمنه "

شاید هم برای همین بود که طعمۀ شارمین شدم و شارمین هم من رو انتخاب کرد تا به شاخه گل بلورینم برسم . . .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 16:52  توسط رضا عباسی   | 

اولین ملاقات

چهارشنبه سوری بود ، هوا تقریبا سرد بود . دوست تئاتریم ، مهدی داشت تو کوچه پس کوچه های ولیعصر و فلسطین ، منو می برد به سمت یک خونه ، خونه ای که از همون اول از همون اسمش برام عجیب بود ، بهش می گفت " خونه قدیمی ".

بالاخره رسیدیم ، یه سنگ برداشت و در زد، چند لحظه بعد شارمین در رو باز کردو . . .

شاید اون شروع یک چهرۀ جدید از شارمین برای من بود که تا اون زمان ندیده بودم . همیشه شارمین برای من یک نویسنده و کارگردان بزرگ بود که قدری با ما نزدیکتر شده بود . کلاسهای نمایشنامه نویسی و بازیگری و کارگردانی رو گذرونده بودم و با یک دید پر از غرور هنری داشتم به خونه اش می رفتم . " خونۀ پدری اش ".

ولی وقتی که وارد خونه شدم ، فضای خونه کاملا منو گرفته بود . رفتار شارمین خیلی برام عجیب بود . یک حیاط قدیمی با حوض وسطش و درخت انجیر که رشد شاخه هاش برام جالب بود . یک خونۀ متروکه که ظاهرا شارمین و داداشش پوشکین، به آن رفت و آمد داشتند، پوشکین هم با اون نقاشیهای مینیاتوری که با ذغال در عرض چند دقیقه می کشید و حالت عرفانی ای که داشت ، برام عجیب بود.

فضای خونه واقعا برام سنگین بود . در و دیوار خونه پر بود از نوشته هایی که ساعتها باید بهش فکر می کردی تا به عمق معناش پی می بردی. و معلوم بود که همگی در خلوت و سکوت نوشته شده . . .

( اون روزها ، نه جمعیت امام علی بود ، نه کوچه گردانی ، نه کیسه ای ، نه حال وهوایی که شما در ذهن خود از خونه قدیمی دارید ، پس همۀ این تصورات رو از ذهن خودتون پاک کنید...)

دمای داخل خونه خیلی سرد بود ، یادمه که با کمک همدیگه سه تا مبل که نشونۀ یک زندگی قبلی تو اون خونه بود و حالا چند تا از پایه هاش هم شکسته بود و کج می ایستاد رو کنار هم گذاشتیم و روبروی هم نشستیم .

یادمه که اون روزها در مورد یک شرکت فرهنگی - هنری صحبت می کردیم و می خواستیم تأسیسش کنیم ، برای اولین کار هم می خواستیم نوشته های شارمین رو بصورت رادیویی و دکلمه ، توی یه استودیو ضبط کنیم . حتی با فریما فرجامی و رضا رویگری هم صحبت کرده بودیم و شارمین می خواست که مهدی مدیر اجرایی شرکت بشه.

حالا می فهمم که بیچاره شارمین چقدر از همون موقع فکر ما بود که یه نون و آبی هم به ما برسه. کتابخونه اونجا پر بود از کتابها و دست نوشته ها. زمین موکت بود و هنوز فرشی نداشت . . .

بگذریم ، می خواستم بگم اون روز شروع تازه ای از زندگی من بود ، منی که با یک بغل آرزو و ادعا وارد خونه شده بودم و واقعا نمی دونستم که چه آیندۀ دگرگونی در انتظارمه .

اون روز موقع رفتن ، شارمین یه کار جالبی کرد. از ساقه های خشکی که اونجا بود ( که بعدا  فهمیدم همون ساقه های گل یخ بود که دیگه خشک شده بود ) کند و یه آتیش روی تشت بنایی روشن کردیم . اونوقت شارمین از ما خواست که بریم و خاکستر اونو بریزیم دور.

شارمین به ما گفت دعا کنیم که یه روزی خاکستر جسم ما از این خونه بره بیرون. همون خونه قریمی ، همون که فهمیدم یه روز پدر شارمین دعا کرده بود تا از در و دیوار اون برکت و ذکر بباره.

خونه ، قدیمی بود ولی کاش هر خونه قریمی مثل اونجا باشه ، کاش هر خونه ای مثل اونجا باشه ، خونۀ دلتون هم همینطور. . .

حالا من از شما می پرسم ، به نظر شما الان که چند سال از اون موقع گذشته ، چند تا از ما ، خاکستر جسممون رو ریختیم دور ؟؟!!!!!

 

( منتظر مطالب بعدی باشید ، من هم منتظر شنیدن نظرات شما هستم، پس . . . )

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 12:4  توسط رضا عباسی   | 

گل یخ

گل یخ برای ما نماد عشق بوده و هست ، نمادی از عشق کودکان معصوم ، کودکانی در اوج عرفان و تقدس ...

گل یخ برای من سمبل معجزه ای آشکار بود، ندایی از سمت حق ، رقص قاصدکی بود در نسیم عشقی پر طراوت و درعین حال رمز لحظه لحظه هایی از خون گریه هایی که در آن دعا بود و اضظطراب ، امید بود و یأس ، غنا بود و فقر، ضجه هایی از جنس سحرهای بی شب ، بغضهایی از جنس سحر های بی شب ، کفرهایی بود از جنس " لا اله " و ایمانی چون " الا الله " ...

دوست خوبم ! بیا ، بیا تا با هم شاهدی باشیم بر شیرینیهای تلخ و تلخیهای شیرینی که معلمان کوچک عشق ما با جان خود بر جای گذاشتند . بیا و اینبار که از کنار گل یخی می گذری ، لحظه ای درنگ کن و تمام آنچه که در این نوشته ها خواهم گفت را به یاد آور و بدان که شاید این نیز آیتی دیگر باشد از آیات خالق هستی . بدان که این نیز آیتی دیگر است از آنکه به سوی نور فرا خوانده شده ، آیۀ نور ، سورۀ نور ، کتاب نور و . . .

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 11:47  توسط رضا عباسی   | 

گل یخ

سلام ، دوست خوبم .

نمی دانم که هستی یا کجایی، ولی هر کجا که باشی

                                           خوش آمدی . . .

اینجا صحبت از عشق خواهد بود ، صحبت از داستان گل یخی که تنها و به امید نور در سرمای زمستان شکوفه زد.

شاید بهتر باشد زندگی گل یخ را بهتر بشناسی ، شاید برایت جالب باشد که گل یخ تنها گلی است که در زمستان در اوج سرما بر ساقه اش ، شکوفه می زند بی هیچ برگی ، شاید رایت جالب باشد بدانی که گل یخ چگونه عاشقانه ، عطر روحبخش خود را به رهگذران می بخشد و چگونه یک شبه می آید و می رود ، ولی رایحه اش چندین و چند روز بر جای می ماند و مستت می کند.

زندگی من هم با گل یخ شروع شد ، با ساقه ای از آن که از دست دوستی عاشق گرفتم و حامل پیامی در خور پیامبری صادق بود و شانه های من چقدر برای آن کوچک  و حقیر بود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 12:5  توسط رضا عباسی   |